تو مرا فریاد کن ای هم نفس …
این منم آواره ی فریاد تو …
این فضا با بوی تو آغشته است …
آسمانم پر شده از یاد تو …

روز تولدت شد و نيستم اما كنار تو
كاشكي مي شد كه جونمو هديه بدم براي تو
درسته ما نميتونيم اين روز و پيش هم باشيم
بيا بهش تو رويامون رنگ حقيقت بپاشيم
ميخوام برات تو روياهام جشن تولد بگيرم
از لحظه لحظه هاي جشن تو خيالم عكس بگيرم
من باشم و تو باشي و فرشته هاي آسمون
چراغوني جشنمون، ستاره هاي كهكشون
به جاي شمع ميخوام برات غمهات و آتيش بزنم
هر چي غم و غصه داري يك شبه آتيش بزنم
تو غمهات و فوت بكني منم ستاره بيارم
اشک چشاتو پاک کنم نور ستاره بكارم
كهكشونو ستاره هاش درياو موج و ماهياش
بيابونا و بركه هاش بارون و قطره قطره هاش
با هفت تا آسمون پر از گلاي ياس وميخک
با ل فرشته ها و عشق و اشتياق و پولک
عاشقتو يه قلب بي قرار و کوچک
فقط مي خوان بهت بگن :.
.
.
.
. تولدت مبارک



کوچه های شب٬جاده های دلتنگی٬ستاره های خاموش٬آسمان پر پیچ و خم٬گم شده ام٬نوری نیست. یک شب٬یک شب تاریک٬شبی که مهتابش پشت ابر ها پنهان است و ستاره هایش خاموش٬شبی که خاطرات از پیش چشمم می گذرند و لحظه ها می آیند. لحظه های دلتنگی٬ثانیه های دلتنگی٬جاده های دلتنگی و کوچه های دلتنگی! از میان جاده های پر پیچ و خم می گذرم و به آسمان فکر می کنم. فکر می کنم تا شاید ابر های سیاه کنار بروند و مهتاب هویدا شود تا تا چهر یارم را در مهتاب نظاره کنم و همواره به یاد او باشم٬و او گم شده است٬در همهمه ی جاده ها و شلوغی آسمان ها٬آسمان های پر ستاره. ولی اکنون نه همهمه ای هست و نه شلوغی و ستاره ای. اینک فقط سکوت هست. سکوت و سکوت و سکوت... و دیگر هیچ!جاده های دلتنگی را می پیمایم. میروم و می روم و می روم. همه جا آسمان همین رنگ است. دلتنگ٬تاریک و بی ستاره. اما٬من این دلتنگی را به جان می خرم و این جاده ها را می پیمایم. شب دلتنگی و آسمان دلتنگی از آن من است."هر کجا هستم٬باشم آسمان مال من است" شب دلتنگی را دوست دارم و نجوای شبانه اش را می پرستم و زلال آرامشش را تحسین می کنم. دوست دارم سکوت دلتنگی را و دوست دارم جاده های انتظار را. دوست دارم آرامش شبانه ی احساس شامگاهان را و ظلمت شاعرانه و دیبای مشکینش را. دوست دارم آرامش شب را و کوچه باغ انتظار را که پس از آن لحظه ی دیداری است عاشقانه. کوچه باغ های دلتنگی مثل قاصدک هایی هستند که عشق را نوید می دهند و این یعنی عاشقانه زیستن. عشق را دنبال کن٬تا به شب هنگامت نور مهتاب محبت رهنمایت باشد٬عشق را جویا باش در لا به لای گل ها و عشق را پیدا کن٬در جاده های شب و در آسمان شب. بسا شاعرانه است٬خنکای مطبوع باد های احساس. زندگی زیباست٬زندگی ضرب آهنگ عشق است در سکوت شبانگاهی و زندگی نو امیدی است٬در ژرفای ظلمت شب. پشت این تاریکی روشنی پنهان است٬و فکر کن به روشنایی ها٬روشنایی هایی که از پس لحظه ها می آیند و شمع خاموشیت را روشن می کنند. شمع دلی را که طوفان زمستان خاموش کرد٬دوباره روشن می شود و ستاره های کهکشان عشق دوباره می آیند. دیگر شب هنگام تاریک نیست. روشن است٬همچون سپیده دم. با فانوس عشق!
۱۸۷
دلم گرفته است
به ایوان می روم و انگشتانم را
بر پوست کشیده ی شب می کشم
چراغ های رابطه تاریکند
چراغ های رابطه تاریکند
کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد
کسی مرا به مهمانی گنجشک ها نخواهد برد
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردنی است
ای عشق
ای سراپا همه تقدیر زمان
من به دستان پر از زایش تو
ای عشق
رویش گندمزار
تابش و گرمی نور خورشید
و به چشمان پر از فریادت
ای عشق
عصمت یک گل سرخ
در نسیم سحری
می بینم...
سفری باید کرد تا به عمق دل یک پیچک تنها که چرا این چنین سخت به خود میپیچد شاید از درونش بشود کشفی کرد شاید او هم به کسی دل بسته است
با يه عالم صبوري بازم دوست داره منم
مـنـم اونـي كـه هـمـيـشـه ، اســم تـو رو لـبـاشـه
م اوني كه بغضي توي غربت صداشه
شب كه مي شه ، چشماي تو مي آد آروم به يادم
اگـه تـنـهام بـذاري ، بـازم بـا يادت شادم
يه عاشق غمگين ، در حسرت شبهاي بي ستاره ام
سخت دلتنگم ، سخت بيقرار و بي تابم ...
كجاست شانه هاي گرم و مهربانت ، تا گريه كنم ؟
كجاست آن لبخندهاي عاشقانه ات تا باز هم ديوانه شوم ؟
چرا ديگر درد دلي براي گفتن با من نداري ؟
چرا اشكهايت را از من پنهان مي كني و حرفي براي گفتن نداري ؟
چرا قلب عاشقم را در انتظار چشمانت مي سوزاني ؟
آنقدر دلتنگ چشمانت هستم كه نمي توانم در هيچ چشم ديگري نگاه كنم ...
آنقدر بيقراره وجودتم كه هيچ اتفاقي ، دل غمگينم را شاد نمي كند
براي گريستن ، شانه هايت را كم دارم
شانه هايي كه بارها و بارها در خواب و خيال ، تكيه گاه دل عاشقم بود
براي عاشقي ، نگاههاي زيبايت را كم دارم
نگاههايي كه تنها دليل زندگي و عشقم شد
چرا ديگر براي غصه ها ، اشكها و دلتنگي هايم جوابي نداري ؟
شب دراز است و من هنوز هم در انتظار نسيم صبح سپيد مانده ام
اي دل ديوانه ي من ! با غمهايت بساز و با اشكهايت بسوز ، اما دم نزن
اي دل عاشق و بيقرار من ! صبر كن شايد نسيم ، خبري از عشق برايت بياورد
اي دل بساز ! شايد قاصدك خبري از آن دور ها ، آن جا كه يار است ، آورد
صبر مي كنم و عاشق مي مانم كه خوشبختي از آن عاشقان است
تمام خاطراتم نمناک شده اند
نمی دانم چرا
دریا را هم که دیدم به یاد تو افتادم
روی ماسه های ساحل نوشتم
اگر طاقت شنیدن داری
من شهامت گفتن دارم
دوباره به دریا نگاه کردم
باز برگشتم
این بار روی ماسه ها نوشتم دوستت دارم

دوستم داشته باش
دوستم داشته باش ، بادها دلتنگ اند
دستها بيهوده ، چشمها بيرنگ اند
دوستم داشته باش ، شهرها مي لرزند
برگها مي سوزند ، يادها مي گندند
باز شو تا پرواز ، سبز باش از آواز
آشتي كن با رنگ ، عشق بازي با ساز
دوستم داشته باش ، عطرها در راهند
دوستت دارم ها ، آه ، چه كوتاهند
دوستت خواهم داشت ، بيشتر از باران
گرمتر از لبخند ، داغ چون تابستان
دوستت خواهم داشت ، شادتر خواهم شد
ناب تر ، روشن تر ، بارور خواهم شد
دوستم داشته باش ، برگ را باور كن
آفتابي تر شو ، باغ را از بر كن
دوستم داشته باش ، عطرها در راهند
دوستت دارم ها ، آه ، چه كوتاهند
خواب ديدم در خواب ، آب ، آبي تر بود
روز ، پر سوز نبود ، زخم شرم آور بود
خواب ديدم در تو ، رود از تب مي سوخت
نور گيسو مي بافت ، باغچه گل مي دوخت
دوستم داشته باش ، عطرها در راهند
دوستت دارم ها ، آه ، چه كوتاهند ...

just for u dimah!
میمیرم بی تو...
سردی نگاهو بشکن...
فاصله سزای ما نیست
تو بمون واسه همیشه
این جدایی حق ما نیست...
بودن تو آرزومه،حتی واسه یه لحظه
میمیرم بی تو...
خوندن من یه بهونست
یه سرود عاشقنست
من برات ترانه میگم
تا بدونی با هاتم...
تو خود دلیل بودنم،بی تو سحر نمیشه
میمیرم بی تو...
من عشقت رو به همه دنیا نمیدم
حتی یادت رو به کوه و دریا نمیدم
با تو میمیونم واسه همیشه
خاطرات تو رو چه خوب چه بد حک میکنم
توی تنهایی هام فقط به تو فکر میکنم
با تو میمونم واسه همیشه
اگه دنیا بخواد من و تو تنها بمونیم
واست میمیرم،جواب دنیا رو میدم
با تو میمونم واسه همیشه
با تو میمونم واسه همیشه...


جمعه ها گم می شوند ، شنبه ها بی معنا ، یکشنبه ها خالی ، دوشنبه هایم قلم خورد ، سه شنبه یعنی دلتنگی ، چهارشنبه ها حذف و پنج شنبه ها ... .
وقتی که نیستی ، نه تقویمی ورق می خورد ، نه سطری نوشته می شود ، نه حرفی گفته . فاصله را معنا می کنم .
حرفی نیست ، جز یک سلام ، یک بغل دلتنگی ، یک دنیا نا گفتنی ، یک آسمان هوس ، هزار هزار سطر ... .
گنجشک ها را می شمارم ، ضربدر صدای این قمری ها ، تقسیم بر لانه ی کلاغ ها می کنم . راستی ، این قصه ها چقدر کلاغ دارند . یا نمی دانم شاید این کلاغ ها قصه هایشان زیاد است . فرقی نیست ، آنچه هست ، یک حوض پر از آب ، یک دنیا گنجشک ، یک آسمان قمری ، یک دسته کلاغ ، یک روز ... .
ستاره ها هم جهت داشته اند و نمی دانستیم ، ماه هم حرف می زد و نمی شنیدیم ، ابرها شب ها هم بوده اند و نمی فهمیدیم . نمی دانم یا که شاید ، می دانستیم و می شنیدیم . نمی فهمیدیم اما ... . خیالی نیست ، آنچه هست ، یک شب پر از ستاره ، یک آسمان پر از ماه ، یک ماه پر از حرف ، یک حرف ... .
حرفی نماند ، نه فرقی ، نه خیالی ، نه سطری . این روزها یادم می دهند که دست چپ و راستم کدام بودند ، هستند . که طبل بزرگ زیر پای چپ چه معنا می دهد ، وقتی راست را هم گاهی باید کوبید . با زمین دوست می شوی ، ستاره ها نزدیک می شوند ، روزها بلند ، زمان معنا ، تقویم ها گم .
آنچه هست ، نه این حرف ها ، نه این فرق ها ، نه این سطر ها .
نه عشق تو نوشتنی است
نه حرف های من گفتنی .
|
|
|
:last star | |||
پنجره ها باز می شوند
وارد می شوی
بدونِ چمدان
پُر از سمفونی
بارانِ من و گرمای دستانت وزیدن می گیرد
زمان، سکوت می کند
و خدا، آن بالا...گفتی می رقصد!
یادت هست چه عاشقانه رقصید
رازها آشکار شدند
و من
تندتر از باد، دویدم دویدم
کاج ها خندیدند -حتما کفش هایش خوب است!-
ایستادم
-در همان آغاز راه-
و اینجا!
گفته بودم، کجا ایستاده ای؟
هزاران فرهاد
بدونِ ترانه ای بر لب های شیرین شان
می میرند
اینجا، سرزمینِ بهار است
بهار، در پاییز فرو می ریزد نم نم
گفتی بهشت است!
خندیدیم...
اما خدا، آن بالا -هیس! بینِ خودمان باشد-
در آرزوی هیچ چیز نیستم
حتی
ماندنی شدن
بوی نور پیچیده
کسی همین نزدیکی است
اینجا، مرکزِ جهان
همین جا
کنارِ همین کاج های خیس

به چشمانت بگو تا ببارند
تا شاید رنگین کمان نگاهم
دلت را بربایند...

آن که می گوید دوستت می دارم
خنیاگر غمگینی است
که آوازش را ازدست داده است.
ای کاش عشق را زبان سخن بود.
هزار کاکلی شاددر چشمان توست
هزار قناری خاموش در گلوی من.
ای کاش عشق را زبان سخن بود.
آن که می گوید دوستت می دارم
دل اندوهگین شبی است
که مهتابش را می جوید.
ای کاش عشق را زبان سخن بود
هزار آفتاب خندان در خرام توست
هزار ستاره ی گریان
در تمنای من.
عشق را...
ای کاش زبان سخن بود.

دستهایت را به من بده .گرمایشان را.مهربانیشان را.تو تنها کسی هستی که بین آدمها می شناسم.
تنها دلخوشی تمام روزهای بی رنگ و پر وحشت!
من دیگر تاب دیدن روی این دنیا را ندارم،توچشمانم باش.
روشنی قلبت را به من ببخش تا از این شب سیاه ترسی نداشته باشم.
بگذار تا هستم با تو زنده باشم.
دستانم را بگیر من جز تو کسی را نمی شناسم عشق من...........

از دست تو نيست دل من از گريه پره
مث تو طاقت نداره واسه تو هردم مي باره
ديگه اشكاي من طاقت مونـدن نـدارن
نباشي بي توبازميميرن ميريزن بي توهردم مي بارن
تو تموم دنيامي تو تموم حرفامي تو همه لحظه گرم عاشق بودني
يه ستاره داره چشمك ميزنه از آسمون
داره دلمو مي بره بـه يـه جاي بي نام و نشون
اون ستاره همون چشماي تويه تو آسمون
داره پــرپــر ميــزنـــه دلـــم واســه ديــــدن اون
تو تموم دنيامي تو تموم حرفامي تو همه لحظه گرم عاشق بودني

گوش کن جاده صدا می زند از دور قدم های تو را.
چشم تو زینت تاریکی است.
پلک ها را بتکان، کفش به پاکن و بیا
و بیا تا جایی که پر ما به انگشت تو هشدار دهد.
و زمان روی کلوخی بنشیند با تو
و شب اندام تو را، مثل یک قطعه آواز به خود جذب کند
پارسایی است در آنجا که تو را خواهد گفت
بهترین چیز رسیدن به نگاهی است
که از حادثه عشق تر است.

استوار باش
ما می توانیم
همین که من هستم و تو
همین لحظه ای که بوی باغ،بوی اقاقی می دهد
همین که باران پشت پنجره پیانو می زند
این ها را با فال نیک بگیر
دلبرده ی داستان دلباختگی ام
من و تو هستیم و باران
این زیبا نیست؟
*
تازه از راه رسیده ای
خسته ای
از شرشر شریان زندگی بهانه مگیر
این آغاز افسانه ی ماست
یادت هست
سوگند خیس من را زیر باران؟
یادت هست
گفته بودم
تا آخرین فصل باران...
*
انتظار طوفان زده ی آمدنت
نمناکی جاده و لغزندگی راه را به جان خریده ام
برایت همه ی بهانه ها را گرفته ام
دیگر از احتمال نیامدن سخن مگوی
بهانه مگیر:
" خیس می شویم "
ما در ابتدای واژه باریده ایم
بیا برویم زیر باران
آخرین فصل بارانی را جشن بگیریم...
چه زیباست پا برهنه خیس از شبنم صبحگاهی بودن
و چه زیباست بودن تا رسیدن به نهایت نیستی
و چه زیباست نیستی در صبحگاه مه آلود زندگی
و چه زیباست صبحگاه مه آلود تا تشکیل شبنمی نو


فراموش مکن تا باران نباشد رنگين کمان نيست تا تلخي نباشد شيريني نيست و گاهي همين دشواري هاست که از ما انساني نيرومند تر و شايسته تر مي سازد خواهي ديد ، آ ري خورشيد بار ديگر درخشيدن آغاز مي کند
اي تو بهانه واسه موندن .......... اي نهايت رسيدن
اي تو خود لحظه بودن ........... تا طلوع صبح خورشيد رو دميدن
اي همه خوبي همه پاکي ........ تو کلام آخر من
اي تو پر از وسسه عشق......... تو شدي تمامي زندگي من
اسم تو هر چي که مي گم......... همه تکرار تو حرفهاي دل من
چشم تو هر جا که مي رم ........ جاري تو چشمهاي منتظر من
....
اي تو بهانه واسه موندن ......... اي نهايت رسيدن
اي تو خود لحظه بودن ........... تا طلوع صبح خورشيد رو دميدن
.....
تو رو لحظه که ديدم .............. به بهانه هام رسيدم
از تو تصويري کشيدم ........... که اون و هيچ جا نديدم
تو رو از نگات شناختم ........... غصه از عشق تو ساختم
تو رو از خودت گرفتم ............ با تو يک خاطره ساختم
اي تو بهانه واسه موندن ........... اي نهايت رسيدن
اي تو خود لحظه بودن ............. تا طلوع صبح خورشيد رو دميدن
اي همه خوبي همه پاکي .......... تو کلام آخر من
اي تو پر از وسسه عشق ........ تو شدي تمامي زندگي من
تو را نگاه می کنم
که خفته ای کنار من
پس از تمام اضطراب
عذاب و انتظار من
تو را نگاه می کنم
که دیدنی ترین توی
و از تو حرف می زنم
که گفتنی ترین تویی
من از تو حرف می زنم
شب عاشقانه می شود
تو را ادامه می دهم
همین ترانه می شود
کاش به شهر خوب تو
مرا همیشه راه بود
راه به تو رسیدنم
همین پل نگاه بود
مرا ببر به خواب خود
که خسته ام از همه کس
که خواب و بیداری من
هر دو شکنجه بود و بس
مي خواهم امشب از ماه قول بگيرم كه هر وقت دلم برايت تنگ شد
در دايره حضورش تو را به من نشان دهد
مي خواهم امشب با رازقي ها عهد ببندم
هر وقت دلم هواي تو را كرد
عطر حظور مهربان تو را با من هم قسمت كنند
مي خواهم امشب با درياي خاطره ها قرار بگذارم
كه هروقت امواج پر تلاطم يادها خواستند قايق احساس مرا بشكنند
دست اميد و آرزوي تو مرا نجات دهد
مي خواهم امشب با تمام قلب هايي كه احساس مرا مي فهمند و مي شنوند
پيمان ببندم كه هر وقت صداي قلب بي قرار م را هم شنيدند
عشقم را سوار بر ضربانهاي بي تابي به تو برسانند....


