
من پری کوچک غمگینی را می شناسم
که در اقیانوسی مسکن دارد
پری کوچکی که دلش را در یک نی لبک چوبین می نوازد
آرام...ارام ...
پری کوچکی که سحرگاه از یک بوسه به دنیا می اید و نیمه شب از یک بوسه می میرد...


some things never change
... like my feeling for you
کاش می دیدم چیست
آنچه از چشم تو عمق وجودم جاریست!
آه وقتی که تولبخند نگاهت را می تابانی
بال مژگان بلندت را می خوابانی
آه وقتی که تو چشمانت
آن جام لبالب از جاندارو را
سوی این تشنه جانسوخته می گردانی
موج موسیقی عشق
از دلم می گذرد
روح گلرنگ شراب
در تنم می گردد
دست ویرانگر شوق
پرپرم می کند ای غنچه رنگین! پرپر!
من در آن لحظه که چشم تو به من می نگرد
برگ خشکیده ایمان را د پنجه باد
رقص شیطانی خواهش را در آتش سبز!
در چشمه مهر اهترازا بدیت را می بینم
پیش از این سوی نگاهت نتوانم نگریست
اهتراز ابدیت را یارای تماشایم نیست
کاش می گفتی چیست
آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاریست
بی تو مهتاب شبی ،باز از ان کوچه گذشتم،
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
در نهان خانه ی جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید،
عطر صد خاطره پیچید:
یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو،همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه،محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ی ماه فروریخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دلداده به آواز شباهنگیادم آید:تو به من گفتی:
« از این عشق حذر کن!
لحظه ای چند بر این آب نظر کن،
آب،ائینه ی عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است؛
باش،فردا که دلت با دگران است!
تا فراموش کنی،چندی از این شهر سفر کن!
با تو گفتم:« حذر از عشق؟!-ندانم
سفر از پیش تو هرگز نتوانم!
روز اول ،که دل من به تمنای تو پر زد،
چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی،من نه رمیدم،نه گسستم»
باز گفتم: که تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم،نتوانم!»
اشکی از شاخه فروریخت
مرغ شب،ناله ی تلخی زد و بگریخت...
اشک در چشم تو لرزید،
ماه بر عشق تو خندید!یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیدم
نگسستم،نرمیدم.
رفت در ظلمت غم،آن شب و شب های دگر هم،
نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم،
نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم...
بی تو اما،به چه حالی من از آن کوچه گذشتم!

خانه دوست کجاست ؟
در فلق بود که پرسید سوار
آسمان مکثی کرد
رهگذر شاخه نوری که به لب داشت به تاریکی شن ها بخشید
و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت :
" نرسیده به درخت ،
کوچه باغی است که از خواب خدا سبز تر است
می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ، سر بدر می آرد
پس به سمت گل تنهائی می پیچی،
دو قدم مانده به گل،
پای فواره جاوید اساطیر زمین می مانی
وترا ترسی شفاف فرا می گیرد
در صمیمیت سیال فضا، خش خشی می شنوی
کودکی می بینی ، رفته ا زکاج بلندی بالا جوجه بردارد از لانه نور
و از او می پرسی
خانه دوست کجاست ؟
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
سهراب

شب انچنان زلال که می شد
چید!
دستم به هر
که می خواست می رسید!
نه از فراز بام
که از پای بوته ها
میشد ترا در اینه هر
دید!
در بی کران دشت
در نیمه های شب
جز من که با خیال تو می گشتم
جز من که در کنار تو می سوختم غریب!
تنها
بود که می سوخت.
تنها نسیم بود که می گشت.

زندگی در چشم من شب های بی مهتاب را ماند
شعر من نیلوفر پژمرده در مرداب را ماند
ابر بی باران اندوهم
خار خشک سینه کوهم
سال ها رفته است کز هر ارزو خالی است اغوشم
نغمه پرداز جمال و عشق بودم-آه-
حالیا خاموش خاموشم
یاد از خاطر فراموشم!

هان ای عقاب عشق!
از اوج قله های مه الود دور دست
پرواز کن به دشت غم انگیز عمر من
انجا ببر مرا که شرابم نمی برد...!
ان بی ستاره ام که عقابم نمی برد!
دنيا پر از صداي پاي مردماني است همچنان كه تو را مي بوسند در ذهن خود طناب دار تو را مي بافند

لحظه ها
ثانيه ها
ساعت ها
همه چون گرد و غبار
همه چون ابربهار
همه چون سرعت بی رحم زمان می گذرد
وفقط خاطره هاست
که چه شيرين و چه تلخ
دست ناخورده به جا می ماند.........
دنگ...دنگ
ساعت گيج زمان درشب عمر ميزندپی درپی
فکراين زهر که اين دم گذراست
ميشود نقش به ديوار رگ هستی من
ليک چون بايد اين دم گذرد
من اگرمي گريم گريه ام بی ثمراست واگر می خندم خنده هم بيهودست
لحظه ها می گذرد
انچه بگذشت نمی ايد باز
قصه ای است که ديگر هرگز
نتوان شد اغاز

با گلويی پر از غم باد,.... می زنم فرياد,..... هر چه بادا باد..... تا ابد دارمت در ياد......
بهترین دوستی ها می ایند
ان ها یی بر قرارند که از هم توقع بسیار دارند و بر زبان نمی اورند
ای همیشه خوب!
ماهي هميشه تشنه ام
در زلال بيكران تو
مي برد مرا به هر كجا كه ميل توست
موج ديدگان مهربان مهربان تو
زيربال مرغكان خنده هات
زير افتاب داغ بوسه هات
اي زلال پاك!
جرعه جرعه ميكشم ترابه كام خويش
تا كه پرشودتمام جان من زجان تو!
اي هميشه خوب!
اي هميشه اشنا!
هر طرف كه مي كنم نگاه
تا همه كرانه هاي دور
عطر و خنده وترانه مي كندشنا
درميان بازوان تو!
ماهي هميشه تشنه ام اي زلال تابناك!
يك نفس اگر مرا به حال خود رها كني
ماهي جان سپرده روي خاك!
تنها نگاه بود وتبسم!
تنها نگاه بودوتبسم ميان ما
تنها نگاه بود وتبسم!
اما...نه:
گاهي از تب هيجان ها
بي تاب ميشديم
گاهي كه قلب ها مان
مي كوفت سهمگين
گاهي كه سينه ها مان
چون كوره مي گداخت
دست تو بود و دست من-اين دوستان پاك -
كز شوق سر به دامن هم ميگذاشتند
وز اين پل بزرگ - پيوند دست ها -
دل هاي ما به خلوت هم راه داشتند!
يك بار نيز يادت اگر باشد
وقتي توراهي سفر بودي
يك لحظه واي تنها يك لحظه
سر روي شانه هاي هم اورديم
باهم گريستيم...
تنها نگاه بود و تبسم ميان ما
اي سر كشيده از صدف سالهاي پيش
اي بازگشته از سفر خاطرات دور
ان روز هاي خوب
تو افتاب بودي
- بخشنده پاك گرم-
من مرغ صبح بودم
- مست و ترانه گو-
اما در ان غروب كه از هم جدا شديم شب را شناختيم
در جلگه غريب و غم الود سرنوشت
زير سم سمند گريزان ماه و سال چون باد تاختيم
در شعله ي بلند شفق ها غمگين گداختيم
غير ان نگاه و تبسم
مانند موج ريخت به هم هرچه ساختيم
ما پاك سوختيم
ما پاك باختيم
اي سر كشيده از صدف سالهاي پيش
با من بگو حكايت خود تا بگويمت:
اكنون من و توايم وهمان خنده و نگاه
ان شرم جاودانه
ان دست هاي گرم
ان قلب هاي پاك
وان رازهاي مهر كه بين من وتو بود
ما گر چه در كنار هم اينك نشسته ايم
بار دگر به چهره هم چشم بسته ايم
دوريم هر دو دور...!
با اتش نهفته به دل هاي بي گناه
تا جاودان صبور
اي اتش شكفته اگر او دباره رفت
در سينه كدام محبت بجويمت؟
اي جان غم گرفته بگو دور از ان نگاه
در چشمه كدام تبسم بشويمت؟
میتوانستی چند صباحی چون من باشی...
بیندیشی آن چیز که من می اندیشم؛
ببینی آنچه من میبینم؛
احساس کنی آن گونه که من احساس میکنم؛
دریابی آشفتگی،ترس،تحسین و
دوستی را که نسبت به تو احساس میکنم،
همه را یکباره و با هم.
اگر میتوانستی حتی برای لحظه ای در ذهن من زندگی کنی؛
میتوانستی ببینی که دنیای من چگونه سرشار از مسئولیت هاست،
و عجیب آن که اغلب به تو می اندیشم.
می دیدی که چه شادی را به من ارزانی داشته ای.
میدی که تا کجا شادمانم که می توانم لبخند بزنم،
بخندم،سرخوش باشم و آزاد چون کودکان.
این همه را از تو دارم 



تنها ترین من
تنها نزار منو
تنها سفر نکن سفر نکن
چشمای خیس من این چشمه های غم
دیوونه ی توام
ای رود مهربون
از روز وصلمون
چیزی بگو به من
حرفی بزن گلم
من کم تحملم
حرفی بزن گلم من کم تحملم
با گریه های تو
روزای شادم از یاد میبرم
اماچه فایده میترسم عاقبت
از یاد تو برم
کم گریه کن گلم من کم تحملم
با چشمهای خیس
این چشمه های غم
با گریه ی زیاد
با خنده های کم
انگار تا ابد
با این بهونه ها
جای منو تو اند دیوونه خونه ها
حرفی بزن گلم من کم تحملم
با من بمون گلم
من کم تحملم
تنها ترین من
تنها نذار منو
تنها سفر نکن
این دل شکسته ازیاد رفته رو
دیوونه تر نکن
کم گریه کن گلم
من کم تحملم ....



