سه ره پیداست.
نوشته بر سر هر یک بسنگ اندر،
حدیثی که ش نمی خوانی بر آن دیگر
نخستین :
راه نوش و راهت و شادی.
به ننگ آغشته،اما رو به شهر و باغ و آبادی.
دو دیگر:
راه نیمش ننگ ، نیمش نام،
اگر سر بر کنی غوغا، و گر دم درکشی آرام.
سه دیگر:
راه بی برگشت، بی فرجام.
من اینجا بس دلم تنگ است.
و هر سازی که میبینم بد آهنگ است.
بیا ره توشه برداریم،
قدم در راه بی برگشت بگذاریم،
ببینیم آسمان هر کجا آیا همین رنگ است؟
مهدی اخوان ثالث
شب ها سکوت است و سکوت است و سیاهی
اوای تو می خواندم از لایتناهی
اوای تو می اردم از شوق به پرواز
شب ها که سکوت است و سکوت است و سیاهی
امواج نوای تو به من می رسد از دور
دریایی و من تشنه مهر تو چو ماهی
وین شعله که با هر نفسم می جهد از جان
خوش می دهد از گرمی این شوق گواهی
دید از تو گر صبح ابد هم دهدم دست
من سر خوشم از لذت این چشم به راهی
ای عشق تو را دارم و دارای جهانم
همراه تویی هر چه تو گویی و تو خواهی


