

دوباره دلم واسه غربت چشمات تنگه
دوباره این دله دیوونه واست دلتنگه
وقته از تو خوندنه ستاره ترانه هام
اسم تو برای من قشنگ ترین اهنگه
بی تو یک پرنده ی اسیربی پروازم
با تو اما مرسم به قله اوازم...

. 
آری آغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه ناپیداست
من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست
تويي مهتاب سحر ، تويي بارون كوير
از تن خستهء من گرد غربت را بگير
مثل خورشيد بزن و آبم كن
مثل لالايي شب خوابم كن
به تن خسته بزن رنگ دگر
دل ما را تو ببر تا به سحر
با خیال تو بودن اگر هست گناه با خبر باش که من غرق گناهم شب و روز
اي که طوفان در دلم انگيختي تو مرا از نو به عشق آميختي
اي دوچشمت رنگ دشت سوخته آتشي در جان من افروخته
ارزش هر چيز به اندازه عمريست که به پای آن صرف کردهای.
گریه در چشمان من طوفان غم دارد... ولی ...خنده بر لب میزنم تا کس نداند راز من

ای بزرگ موندنی
ای طلايه دار روز
سايه گستر رو تن از گذشته تا هنوز
ای صدات صدای نور،
ای سخاوت غمت
بهترين بوسيدنی
واسه اين شرقی تن داده به باد
تو گوارايی حس وطنی
تو شقاوت شب قرن يخی
تو شکوفايی تاريخ منی.
اگه شعرم زمزمه،توی بازار صداس
تپش قلبم اگه،پچ پچ شاپرکاس
تو رو فرياد ميزنم
ای که معجزه گری
ای که اين شب زده رو،به سپيده می بری
واسه اين شرقی تن داده به باد
تو گوارايی حس وطنی
تو شقاوت شب قرن يخی
تو شکوفايی تاريخ منی.
ای تو ياور بزرگ همه قلبای شکسته
ای تو مرهم عزيز هر چی دست پينه بسته
رو کدوم قله نشستی
تو که دنيا زير پاته
غصه ی دستای خالی ،لرزش پاک صداته.
توی قرن دود و آهن
تو رسول گل و نوری
تو عطوفت مسلم
تو حقيقت غروری
واسه اين شرقی تن داده به باد
تو گوارايی حس وطنی
تو شقاوت شب قرن يخی
تو شکوفايی تاريخ منی.
تو مفسر محبت
تو طلايه دار صبحي
فاتح تاريخی من
تو خود سردار صبحی
اسم تو اسم شب من
به شکوه اسم اعظم
متبرک و عزيزی ،مثل سجده گاه ادم
واسه اين شرقی تن داده به باد
تو گوارايی حس وطنی
تو شقاوت شب قرن يخی
تو شکوفايی تاريخ منی.

دست رو موهات کی میکشه وقتی منو نداری
شونه کی مرهم هق هقت میشه دوباره
از کی بهونه میگیری شبای بی ستاره
برگ ریزونای پاییز کی چشم برات نشسته
از جلو پات جمع میکنه برگای زردو خسته
کی منتظر می مونه حتی شبای یلدا
تا خنده رو لبات بیاد شب برسه به فردا



