تبليغاتX
تنها ترین من

تنها ترین من

دلم براي كسي تنگ است
 كه آفتاب صداقت را
به ميهماني گلهاي باغ مي آورد
و گيسوان بلندش را به بادها مي داد
و دستهاي سپيدش را به آب مي بخشيد
دلم براي كسي تنگ است
 كه چشمهاي قشنگش را
به عمق آبي درياي واژگون مي دوخت
 وشعرهاي خوشي چون پرنده ها مي خواند
دلم براي كسي تنگ است
 كه همچو كودك معصومي
دلش براي دلم مي سوخت
و مهرباني را نثار من مي كرد
 دلم براي كسي تنگ است
كه تا شمال ترين
شمال
 و در جنوب ترين جنوب
 هميشه در همه جا آه با كه بتوان گفت
كه بود با من و
يوسته نيز بي من بود
و كار من ز فراقش فغان و شيون بود
 كسي كه بي من ماند
كسي كه با من نيست
 كسي .... دگر كافي ست


 

+نوشته شده در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت3:1 بعد از ظهرتوسط زهره |

 

هوای خانه چه دلگیر می شود گاهی

از این زمانه دلم سیر میشود گاهی

عقاب تیزپر دشتهای استغنا

اسیر پنجه تقدیر می شود گاهی

صدای زمزمه عاشقان آزادی

فغان و ناله شبگیر می شود گاهی

نگاه مردم بیگانه در دل غربت

به چشم خسته من تیر می شود گاهی

 

 

 

مبر ز موی سپیدم گمان به عمر دراز

جوان ز حادثه ای پیر می شود گاهی

بگو اگر چه به جایی نمی رسد فریاد

کلام حق دم شمشیر می شود گاهی

 

 

 

بگیر دست مرا آشنای درد بگیر

مگو چنین و چنان دیر می شود گاهی

به سوی خویش می کشد مرا چه خون و چه خاک

محبت است که زنجیر می شود گاهی

 

 

 

مبر ز موی سپیدم گمان به عمر دراز

جوان ز حادثه ای پیر می شود گاهی

بگو اگر چه به جایی نمی رسد فریاد

کلام حق دم شمشیر می شود گاهی

 

 

 

هوای خانه چه دلگیر می شود گاهی

از این زمانه دلم سیر میشود گاهی

+نوشته شده در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت2:58 بعد از ظهرتوسط زهره |

يك پنجره برای دیدن
یک پنجره برای شنیدن
یک پنجره که مثل حلقه ی چاهی
در انتهای خود به قلب زمین میرسد
و باز می شود بسوی و سعت این مهربانی مکرر آبی رنگ
یک پنجره که دستهای کوچک تنهایی را
از بخشش شبانه ی عطر ستاره های کردیم
سرشار می کند .
و می شود از آنجا
خورشید را به غربت گل های شمعدانی مهمان کرد
یک پنجره برای من کافیست.
من از دیار عروسک ها می آیم
از زیر سایه های درختان کاغذی
در باغ یک کتاب مصور
از فصل های خشک تجربه های عقیم دوستی و عشق
در کوچه های خاکی معصومیت
از سال های رشد حروف پریده رنگ الفبا
در پشت میزهای مدرسه ی مسلول
از لحظه ای که بچه ها توانستند
بر روی تخته حرف "سنگ" را بنویسند
و سارهای سراسیمه از درخت کهنسال پر زدند.


من از میان ریشه های گیاهان گوشتخوار می آیم
و مغز من هنوز
لبریز از صدای وحشت پروانه ایست که او را
در دفتری به سنجاقی
مصلوب کرده بودند.


وقتی که اعتماد من از ریسمان سست عدالت آویزان بود
و در تمام شهر
قلب چراغ های مرا تکه تکه می کردند.
وقتی که چشم های کودکانه ی عشق مرا
با دستمال تیره ی قانون می بستند
و از شقیقه های مضطرب آرزوی من
فواره های خون به بیرون می پاشید
وقتی که زندگی من دیگر
چیزی نبود ، هیچ چپیز بجز تیک تاک ساعت دیواری
دریافتم ، باید، باید ، باید.


یک پنجره برای من کافیست
یک پنجره به لحظه ی آگاهی و نگاه و سکوت
اکنون نهال گردو
آنقدر قد کشیده که دیوار را برای برگ های جوانش
معنی کند
از آینه بپرس
نام نجات دهنده ات را
آیا زمین که زیر پای تو می لرزد
تنهاتر از تو نیست ؟
پیغمبران ، رسالت ویرانی را
با خود به قرن ما اوردند
این انفجارهای پیاپی،
و ابرها مسموم ،
آیا طنین آیه های مقدس هستند؟
ای دوست، ای برادر ، ای همخون
وقتی به ماه رسیدی
تاریخ قتل عام گل ها را بنویس.



همیشه خواب ها
از ارتفاع ساده لوحی خود پرت می شوند و می میرند
من شبدر چهارپری را می بویم
که روی گور مفاهیم کهنه رويیده ست
آیا زنی که در کفن انتظار و عصمت خود خاک شد جوانی
من بود؟
آیا دوباره من از پله های کنجکاوی خود بالا خواهم رفت
تا به خدای خوب ، که در پشت بام خانه قدم می زند سلام
بگویم؟



حس می کنم که وقت گذشته ست
می کنم که " لحظه" سهم من از برگ های تاریخ ست
حس می کنم که میز فاصله ی کاذبی ست در میان گیسوان
من و دست های این غریبه ی غمگین
حرفی به من بزن
آیا کسی که مهربانی یک جسم زنده را به تو می بخشد
جز درک حس زنده بودن از تو چه می خواهد؟


حرفی به من بزن
من در پناه پنجره ام
با آفتاب رابطه دارم
.

+نوشته شده در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت2:56 بعد از ظهرتوسط زهره |

+نوشته شده در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت2:48 بعد از ظهرتوسط زهره |

روی سکوی کنار پنجره

همه شب جای منه

چند ورق کاغذ و یک دونه قلم

همیشه یار منه

کاغذای خط خطی

از کنار در باز پنجره

می پرن توی کوچه

سر حال از اینکه ازاد شدن

نمیدونن که اسیر دل سنگ باد شدن

دیگه بیداری شب عادتمه

هم دم سکوت تنهایی من

تیک تیک ساعتمه

تیک تیک ساعتمه

حالا من موندم و یک دونه ورق

که اونم از اسم تو سیاه میشه

همه چیم تو زندگی

اخرش به پای تو هدر میشه

چشمون فاصله رو از پنجره دید میزنه

دلم اسم تو رو فریاد میزنه

درای پنجره رو تا انتها باز می کنم

تو خیالم با تو پرواز می کنم

+نوشته شده در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت2:48 بعد از ظهرتوسط زهره |

شبي از پشت يك تنهايي نمناك و باراني ترا با لهجه گلهاي نيلوفر صدا كردم
تمام شب براي با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم
پس ازيك جستجوي نقره اي در كوچه هاي آبي احساس
 تو را از بين گلهايي كه در تنهايي ام روييد با حسرت جدا كردم
و تو در پاسخ آبي ترين موج تمناي دلم گفتي
دلم حيران و سرگردان چشماني است رويايي
و من تنها براي ديدن زيبايي آن چشم
تو را در دشتي از تنهايي و حسرت رها كردم
همين بود آخرين حرفت
و من بعد از عبور تلخ و غمگينت
حريم چشمهايم را بروي اشكي از جنس غروب ساكت و نارنجي خورشيد وا كردم
نمي دانم كه چرا رفتي
نمي دانم چرا شايد خطا كردم
و تو بي آن كه فكر غربت چشمان من باشي
 دانم كجا تا كي براي چه
ولي رفتي و بعد از رفتنت باران چه معصومانه مي باريد
و بعد از رفتنت يك قلب دريايي ترك برداشت
و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمي خاكستري گم شد
و گنجشكي كه هر روز از كنار پنجره با مهرباني دانه بر مي داشت
تمام بال هايش غرق در اندوه غربت شد
و بعد از رفتن تو آسمان چشمهايم خيس باران بود
و بعد از رفتنت انگار كسي حس كرد من بي تو تمام هستي ام از دست خواهد رفت
كسي حس كرد من بي تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد
كسي فهميد تو نام مرا از ياد خواهي برد
 و من با آنكه مي دانم تو هرگز ياد من را با عبور نخواهي برد
هنوز آشفته چشمان زيباي توام
برگرد
ببين كه سرنوشت انتظار من چه خواهد شد
و بعد از اين همه طوفان و وهم و پرسش و ترديد
كسي از پشت قاب پنجره آرام و زيبا گفت
تو هم در پاسخ اين بي وفايي ها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا كردم
و من در حالتي ما بين اشك و حسرتو ترديد
كنار انتظاري كه بدون پاسخ و سردست
و من در اوج پاييزي ترين ويراني يك دل
ميان غصه اي از جنس بغض كوچك يك ابر

+نوشته شده در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت2:37 بعد از ظهرتوسط زهره |

جدایی

 

اگه دستم به جدایی برسه

 

اونو از خاطره ها خط میزنم

 

از دل تنگ تموم آدما

 

از شب و روز خدا خط میزنم

 

 

اگه دستم برسه به آسمون

 

با ستاره ها قیامت میکنم

 

نمیذارم کسی عاشق نباشه

 

ماهو بین همه قسمت میکنم

 

 

وقتی گاهی من و دل تنها میشیم

 

حرفای نگفتنی رو میشه دید

 

میشه تو سکوت بین ما دو تا

 

خیلی از ندیدنی ها رو شنید

 

 

قصه جدایی ما آدما

 

قصه دوری ماست از خودمون

 

دوری من و تو از لحظه عشق

 

قصه سادگی گم شدمون

 

 

 

اگه دستم به جدایی برسه

 

اونو از خاطره ها خط میزنم

 

از دل تنگ تموم آدما

 

از شب و روز خدا خط میزنم

 

 

اگه دستم برسه به آسمون

 

با ستاره ها قیامت میکنم

 

نمیذارم کسی عاشق نباشه

 

ماهو بین همه قسمت میکنم

 

+نوشته شده در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت2:33 بعد از ظهرتوسط زهره |

با تو حکایتی دگر
این دل ما بسر کند
شب سیاه قصه را
هوای تو سحر کند

باور ما نمیشود

در سر ما نمی رود

از گذر سینه ما

یار دگر گذر کند

شکوه بسی شنیده ام

از دل درد کشیده ام

کور شوم جز تو اگر

زمزمه ای دگر کند

چاره ما تویی

یاور و یار ما تویی

توبه نمی کند اثر

مرگ مگر اثر کند

مجرم آزاده منم

تن به جزا داده منم

قاضی درگاه تویی

حکم سحرگاه تویی

مقصد ومقصودم تویی

عشقم و معبودم تویی

از تو حذر نمی کنم

سایه مگر سفر کند

+نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت3:1 بعد از ظهرتوسط زهره |
+نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت2:48 بعد از ظهرتوسط زهره |

کداهنگ میخواهی بیاتو