همواره بخاطر بسپار که،
در اوجی معین
دیگر ابری نیست
اگر زندگیت ابریست،
به این دلیل است که:
روحت آنقدر که باید،
بالا نرفته است.
کسی را برای دوستی انتخاب کن که
قلب بزرگی داشته باشد
تا مجبور نباشی برای آنکه
در قلبش جای بگیری
خودت را کوچک کنی

(بحث اون شب رو یادته؟که دریا رو بیشتر دوست دریم یا جنگلو؟!تقدیم به دریای خوبم!)
=>
چقدر از وسعت دریا روبروی توست؟
چقدر میتوان در این وسعت آرام، پهن شد؟
میدانم!
حس شیرین دلهره آوری است، دریا
آنچنان بزرگ که ترا می کشاند به خویش
و آنچنان مبهم که تو را میرهاند ز خویش.
مثل زندگی که طرد میکند و میکشاند.
مثل عشق...
کاش میشد بدون آنکه مُرد، غرق شد...

زرد است که لبريز حقايق شده است
تلخ است که با درد موافق شده است
شاعر نشدي وگرنه ميفهميدي
پاييز، بهاري است که عاشق شده است
![]()
باید ديگران را ببخشم
نه به اين علت كه آنها لياقت بخشش من را دارند،
نه!
بلکه به اين علت كه
من، لياقت آن را دارم كه آرامش داشته باشم ...
گذشت زمان بر آنها که منتظرند، بسیار کند؛
بر آنها که میهراسند، بسیار تند؛
بر آنها که زانوی غم در بغل میگیرند، بسیار طولانی؛
و بر آنها که بهسرخوشی میگذرانند، بسیار کوتاه است؛
اما بر آنها که عشق میورزند،
زمان را آغاز و پایانی نیست.
من به غیر از تو نخواهم چه بدانی چه ندانی
از درت روی نتابم چه بخوانی چه برانی
دل من میل تو دارد چه بجویی چه نجویی
دیده ام جای تو باشد چه بمانی چه نمانی
من که بیمار تو هستم چه بپرسی چه نپرسی
جان به راه تو سپارم چه بدانی چه ندانی
ایستادم به ارادت چه بود گر بنشینی
بوسه ای بر لب عاشق چه شود گر بنشانی
می توانی به همه عمر دلم را بفریبی
ور بکوشی ز دل من بگریزی نتوانی
دل من سوی تو آید بزنی یا بپذیری
بوسه ات جان بفزاید بدهی یا بستانی
جانی از بهر تو دارم چه بخواهی چه نخواهی
شعرم آهنگ تو دارد چه بخوانی چه نخوانی
![]()


