![]()
من همون جزیره بودم ، خاکی و صمیمی و گرم ، واسه عشق بازی موجها ، قامتم یه بستر نرم ...
یه عزیز دردونه بودم ، پیشه چشم خیسه موجها ، یه نگین سبز خالص ، توی انگشتر دریا ...
تا که یک روز تو رسیدی ، توی قلبم پا گذاشتی...!!! غصه های عاشقی رو ، تو وجودم جا گذاشتی...
زیر رگبار نگاهت ، دلم انگار زیرو رو شد ، برای داشتن عشقت ، همه جونم آرزو شد...
تا نفس کشیدی انگار ، نفسم برید تو سینه ، ابر و باد و دریا گفتن ، حس عاشقی همینه...
اومدی تو سرنوشتم ، بی بهونه پا گذاشتی ، اما تا قایقی اومد ، از منو دلم گذشتی؟؟؟
رفتی با قایق عشقت ، سوی روشنی فردا ، منو دل اما نشستیم ، چشم به راهت لب دریا...
دیگه رو خاک وجودم ، نه گلی هست نه درختی ، لحظه های بی تو بودن ، می گذره اما به سختی!...
دل تنها و غریبم ، داره این گوشه میمیره ، ولی حتی وقت مردن ، باز سراغتو میگیره.....
میرسه روزی که دیگه ، قعر دریا میشه خونم ، اما تو دریای عشقت ، باز یه گوشه ای می مونم...

مهربانم، ای خوب!
یاد قلبت باشد؛ یک نفر هست که این جا
بین آدم هایی، که همه سرد و غریبند با تو
تک و تنها، به تو می اندیشد
و کمی،
دلش از دوری تو دلگیر است....
مهربانم، ای خوب!
یاد قلبت باشد؛ یک نفر هست که چشمش ،
به رهت دوخته بر در مانده
و شب و روز دعایش اینست؛
زیر این سقف بلند، هر کجایی هستی، به سلامت باشی
و دلت همواره، محو شادی و تبسم باشد...
مهربانم، ای خوب!
یاد قلبت باشد؛
یک نفر هست که دنیایش را،
همه هستی و رؤیایش را، به شکوفایی احساس تو، پیوند زده
و دلش می خواهد، لحظه ها را با تو، به خدا بسپارد....
مهربانم، ای خوب!
یک نفر هست که با تو
تک و تنها، با تو
پر اندیشه و شعر است و شعور!
پر احساس و خیال است و سرور!
مهربانم، ای یار!
یاد قلبت باشد؛
یک نفر هست که با تو، به خداوند جهان نزدیک است
و به یادت، هر صبح، گونه سبز اقاقی ها را
از ته قلب و دلش می بوسد
و دعا می کند این بار که تو
با دلی سبز و پر از آرامش، راهی خانه خورشید شوی
و پر از عاطفه و عشق و امید
به شب معجزه و آبی فردا برسی…

بیا در باغ چشمانم درختی از عطوفت باش
که من فانوس شهرم را ؛
به دستان تو بسپارم
اگه با یه قلب تب دار بشم از عشق تو بیمار
یا وجود عاشقم رو ببرن تا چوبه دار
اگه زندگیم فنا شه طعمه خشم خدا شه
یا که در حسرت عشقت روحم از بدن جدا
شه
میگذارم هر چه دارم چون توئی دار و ندارم
![]()
در اتاقی که به اندازه یک تنهایی ست 
دل من 
که به اندازه یک عشق ست 
به بهانه های ساده خوشبختی خود می نگرد
به زوال زیبای گل ها در گلدان 
به نهالی که تو در باغچه خانه مان کاشته ای 
و به آواز قناری ها 
که به اندازه یک پنجره می خوانند 
آه ...
سهم من این ست 
سهم من این ست 
.
بدان اميد دهم جان كه خاك كوي تو باشم
به وقت صبح قيامت كه سر زخاك برآرم
به گفت و گوي تو خيزم به جستجوي تو باشم
به خوابگاه عدم گر هزار سال بخسبم
زخواب عافيت آگه به بوي موي تو باشم
مي بهشت ننوشم ز دست ساقي رضوان
مرا به باده چه حاجت كه مست روي تو باشم
بر بام قلبت آشیان میکرد
از دست تو یک دانه برمیچید
عشقی به قلبت میهمان میکرد
ای کاش احساسم درختی بود
تو در پناه سایه اش بودی
یا مثل شمعی در شبت میسوخت
تو مست در میخانه اش بودی
ای کاش احساسم صدایی داشت
از حال و روزش با تو دم میزد
مثل هزاران دانه برفی
سرما به جان دشت غم میزد
ای کاش احساسم هویدا بود
در بستر قلبم نمی آسود
یا در سیاهی دو چشمانم
خاموش نمیگشت و نمی آلود
ای کاش احساسم قلم میگشت
تا در نهایت جمله ای میشد
یعنی که " دوستت دارمي میگشت
تا معنی احساس من میشد .


دلت را خانه ما کن ، مصفا کردنش با من
به ما درد دل افشا کن ، اجابت کردنش با من
اگر گم کرده ای ای دل ، کلید استجابت را
بیا یک لحظه با ما باش ، پیدا کردنش با من
بیفشان قطره اشکی ، که من هستم خریدارش
بیاور قطره ای اخلاص ، دریا کردنش با من
اگر درها به رویت بسته شده ، دل بر مکن بازآی
در خانه دق الباب کن ، وا کردنش با من
به من گو حاجت خود را ، اجابت می کنم آنی
طلب کن آنچه می خواهی ، مهیا کردنش با من
بیا قبل از وقوع مرگ ، روشن کن حسابت را
بیاور نیک و بد را ، جمع و منها کردنش با من
چه خوردی روزی امروز ، ما را شکر نعمت کن
غم فردا مخور ، تأمین فردا کردنش با من
به قرآن آیه رحمت ، فراوان است ای انسان
بخوان این آیه را ، تفسیر و معنا کردنش با من
اگر عمری گنه کردی ، مشو نومید از رحمت
توبه نامه را بنویس ، امضاء کردنش با من
اگه سبزم اگه جنگــل
اگه ماهی اگه دریــا
اگه اسمم همه جاهست
روی لـبها تو کتابــا
اگه رودم رود گنگَـم
مثل بـودا اگه پـاک
اگه نوری به صلـیبم
اگه گنجی زیرخاک
واسه تــو قـدای برگم
پـیش تو رازی بـه مرگم

