کوچه های شب٬جاده های دلتنگی٬ستاره های خاموش٬آسمان پر پیچ و خم٬گم شده ام٬نوری نیست. یک شب٬یک شب تاریک٬شبی که مهتابش پشت ابر ها پنهان است و ستاره هایش خاموش٬شبی که خاطرات از پیش چشمم می گذرند و لحظه ها می آیند. لحظه های دلتنگی٬ثانیه های دلتنگی٬جاده های دلتنگی و کوچه های دلتنگی! از میان جاده های پر پیچ و خم می گذرم و به آسمان فکر می کنم. فکر می کنم تا شاید ابر های سیاه کنار بروند و مهتاب هویدا شود تا تا چهر یارم را در مهتاب نظاره کنم و همواره به یاد او باشم٬و او گم شده است٬در همهمه ی جاده ها و شلوغی آسمان ها٬آسمان های پر ستاره. ولی اکنون نه همهمه ای هست و نه شلوغی و ستاره ای. اینک فقط سکوت هست. سکوت و سکوت و سکوت... و دیگر هیچ!جاده های دلتنگی را می پیمایم. میروم و می روم و می روم. همه جا آسمان همین رنگ است. دلتنگ٬تاریک و بی ستاره. اما٬من این دلتنگی را به جان می خرم و این جاده ها را می پیمایم. شب دلتنگی و آسمان دلتنگی از آن من است."هر کجا هستم٬باشم آسمان مال من است" شب دلتنگی را دوست دارم و نجوای شبانه اش را می پرستم و زلال آرامشش را تحسین می کنم. دوست دارم سکوت دلتنگی را و دوست دارم جاده های انتظار را. دوست دارم آرامش شبانه ی احساس شامگاهان را و ظلمت شاعرانه و دیبای مشکینش را. دوست دارم آرامش شب را و کوچه باغ انتظار را که پس از آن لحظه ی دیداری است عاشقانه. کوچه باغ های دلتنگی مثل قاصدک هایی هستند که عشق را نوید می دهند و این یعنی عاشقانه زیستن. عشق را دنبال کن٬تا به شب هنگامت نور مهتاب محبت رهنمایت باشد٬عشق را جویا باش در لا به لای گل ها و عشق را پیدا کن٬در جاده های شب و در آسمان شب. بسا شاعرانه است٬خنکای مطبوع باد های احساس. زندگی زیباست٬زندگی ضرب آهنگ عشق است در سکوت شبانگاهی و زندگی نو امیدی است٬در ژرفای ظلمت شب. پشت این تاریکی روشنی پنهان است٬و فکر کن به روشنایی ها٬روشنایی هایی که از پس لحظه ها می آیند و شمع خاموشیت را روشن می کنند. شمع دلی را که طوفان زمستان خاموش کرد٬دوباره روشن می شود و ستاره های کهکشان عشق دوباره می آیند. دیگر شب هنگام تاریک نیست. روشن است٬همچون سپیده دم. با فانوس عشق!
۱۸۷
دلم گرفته است
به ایوان می روم و انگشتانم را
بر پوست کشیده ی شب می کشم
چراغ های رابطه تاریکند
چراغ های رابطه تاریکند
کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد
کسی مرا به مهمانی گنجشک ها نخواهد برد
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردنی است
ای عشق
ای سراپا همه تقدیر زمان
من به دستان پر از زایش تو
ای عشق
رویش گندمزار
تابش و گرمی نور خورشید
و به چشمان پر از فریادت
ای عشق
عصمت یک گل سرخ
در نسیم سحری
می بینم...
سفری باید کرد تا به عمق دل یک پیچک تنها که چرا این چنین سخت به خود میپیچد شاید از درونش بشود کشفی کرد شاید او هم به کسی دل بسته است


