
استوار باش
ما می توانیم
همین که من هستم و تو
همین لحظه ای که بوی باغ،بوی اقاقی می دهد
همین که باران پشت پنجره پیانو می زند
این ها را با فال نیک بگیر
دلبرده ی داستان دلباختگی ام
من و تو هستیم و باران
این زیبا نیست؟
*
تازه از راه رسیده ای
خسته ای
از شرشر شریان زندگی بهانه مگیر
این آغاز افسانه ی ماست
یادت هست
سوگند خیس من را زیر باران؟
یادت هست
گفته بودم
تا آخرین فصل باران...
*
انتظار طوفان زده ی آمدنت
نمناکی جاده و لغزندگی راه را به جان خریده ام
برایت همه ی بهانه ها را گرفته ام
دیگر از احتمال نیامدن سخن مگوی
بهانه مگیر:
" خیس می شویم "
ما در ابتدای واژه باریده ایم
بیا برویم زیر باران
آخرین فصل بارانی را جشن بگیریم...
+نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت1:56 بعد از ظهرتوسط زهره |


