
جمعه ها گم می شوند ، شنبه ها بی معنا ، یکشنبه ها خالی ، دوشنبه هایم قلم خورد ، سه شنبه یعنی دلتنگی ، چهارشنبه ها حذف و پنج شنبه ها ... .
وقتی که نیستی ، نه تقویمی ورق می خورد ، نه سطری نوشته می شود ، نه حرفی گفته . فاصله را معنا می کنم .
حرفی نیست ، جز یک سلام ، یک بغل دلتنگی ، یک دنیا نا گفتنی ، یک آسمان هوس ، هزار هزار سطر ... .
گنجشک ها را می شمارم ، ضربدر صدای این قمری ها ، تقسیم بر لانه ی کلاغ ها می کنم . راستی ، این قصه ها چقدر کلاغ دارند . یا نمی دانم شاید این کلاغ ها قصه هایشان زیاد است . فرقی نیست ، آنچه هست ، یک حوض پر از آب ، یک دنیا گنجشک ، یک آسمان قمری ، یک دسته کلاغ ، یک روز ... .
ستاره ها هم جهت داشته اند و نمی دانستیم ، ماه هم حرف می زد و نمی شنیدیم ، ابرها شب ها هم بوده اند و نمی فهمیدیم . نمی دانم یا که شاید ، می دانستیم و می شنیدیم . نمی فهمیدیم اما ... . خیالی نیست ، آنچه هست ، یک شب پر از ستاره ، یک آسمان پر از ماه ، یک ماه پر از حرف ، یک حرف ... .
حرفی نماند ، نه فرقی ، نه خیالی ، نه سطری . این روزها یادم می دهند که دست چپ و راستم کدام بودند ، هستند . که طبل بزرگ زیر پای چپ چه معنا می دهد ، وقتی راست را هم گاهی باید کوبید . با زمین دوست می شوی ، ستاره ها نزدیک می شوند ، روزها بلند ، زمان معنا ، تقویم ها گم .
آنچه هست ، نه این حرف ها ، نه این فرق ها ، نه این سطر ها .
نه عشق تو نوشتنی است
نه حرف های من گفتنی .


